سفارش تبلیغ
صبا
شروعی بر ادامه زندگیTakvin

عقاب زمینی !


مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.
عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.
در تمام زندگی اش او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرمها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد.
روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزیی بالهای طلایییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: « این کیست؟ »
همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مُرد زیرا فکر می کرد یک مرغ است!



  • کلمات کلیدی : عقاب زمینی!
  • نوشته شده در یکشنبه 88/8/3ساعت 12:38 عصر توسط تکوین
    نظرات دیگران()


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    مسافر ابدی - شعر
    دو تجربه جالب و عجیب پزشکی
    [عناوین آرشیوشده]